مناظرات علمی امام رضا(ع) فقط بحثهای ساده نبود؛ میدانهایی بود که در آن، بزرگترین دانشمندان ادیان و مکاتب مختلف به چالش کشیده میشدند و حقیقت، با استدلال و منطق روشن میشد.
حسن بن محمد نوفلی هاشمی دربارۀ مناظرات امام رضا (ع) میگوید که زمانی که علیبنموسیالرضا(علیهالسلام) به مرو آمد، مأمون به فضل بن سهل دستور داد تا همایشی با حضور بزرگان ادیان مختلف برگزار کند و از کسانی مانند جاثلیق، رأسالجالوت، رؤسای صابئین، هربذ، بزرگ زرتشتیها و نسطاس رومی دعوت کند تا در این همایش حاضر شوند و افزون بر آنان عالمان کلام اسلامی را نیز برای حضور در این همایش فراخواند تا در حضور او با امام رضا (علیهالسلام) مناظره و گفتوگو کنند. فضل بن سهل نیز آنان را دعوت کرد و مأمون را از حضورشان مطلع ساخت.
مأمون دستور داد آنان را نزد او ببرند و پس از خوشآمدگویی به آنان، گفت: «شما را برای کاری نیک و پسندیده به اینجا دعوت کردهام. من علاقهمندم که شما با پسرعمویم که از مدینه آمده به مناظره بپردازید؛ بنابراین بدون هیچ عذر و بهانهای، فردا اولوقت به اینجا بیایید و در این همایش و مناظره شرکت کنید.»
حاضران در جلسه گفتند: «انشاءالله فردا اول وقت اینجا خواهیم بود.»
نوفلی گوید که ما نزد امامرضا(علیهالسلام) مشغول صحبت بودیم که ناگاه یاسر خادم که مسئول پیگیری کارهای امامرضا(علیهالسلام) بود، وارد شد و گفت: «مولای من! امیرالمؤمنین(علیهالسلام) به شما سلام میرساند و میگوید برادرت فدایت باد! فردا عالمان ادیان مختلف و عالمان کلام همگی نزد من همایش برگزار میکنند، خواستم از شما تقاضا کنم که شما نیز فردا تشریف بیاورید و با آنها گفتگو کنید؛ البته اگر تمایل دارید؟ اگر تمایلی ندارید خودتان را به زحمت نیندازید و اگر هم مایل باشید، ما همه نزد شما بیاییم تا شما برای آمدن به اینجا به زحمت نیفتید.»
حضرت به یاسر خادم فرمود: «تو هم سلام برسان و بگو، بله انشاءالله خودم فردا صبح خواهم آمد.» وقتی یاسر رفت، حضرت رو به من کرد و فرمود: «نوفلی! تو عراقی هستی و عراقیها ظریف و نکتهسنجاند، به نظر تو چرا پسرعمویت این گردهمایی را برگزار کرد؟»
عرض کردم: «میخواهد شما را امتحان کند و البته این کار، برای شما خطرناک است.»
فرمود: «چرا؟»
عرض کردم: «اینها اهل بحث و جدلاند و مثل علما نیستند که واقعیتها را انکار نکنند، اینها اهل انکار و مغالطهاند. اگر دلیل بیاورید که خدا یکی است، خواهند گفت: ʼیگانگیاش را ثابت کنʻ و اگر بگویید: ʼمحمد رسول خداست،ʻ میگویند: ʼرسالتش را ثابت کنʻ و بعد با مغالطه و حرفهای بیهوده، طرف خودشان را محکوم میکنند تا از حرفی که زده پشیمان شود. به نظر من فردا در این همایش شرکت نکنید. از اینها دوری کنید که خیلی خطرناکاند!»
حضرت تبسمی کرد و فرمود: «نوفلی عزیز! میترسی آنها مرا در مناظره شکست دهند؟»
گفتم: «نه به خدا، در مورد شما هیچوقت چنین ترسی نداشتهام و امیدوارم خداوند شما را بر آنان پیروز کند.»
فرمود: «ای نوفلی! میخواهی بدانی مأمون کی پشیمان میشود؟»
گفتم: «نه بفرمایید.»
فرمود: «زمانی که ببیند با اهل تورات با تورات خودشان، با اهل انجیل با انجیل خودشان، با اهل زبور با زبور خودشان، با صابئین به زبان عبرانی، با زرتشتیان به زبان فارسی و با رومیان به زبان رومی و با هر فرقهای از علما به زبان خودشان بحث کردم و در بحث بر همگی آنان پیروز شدم و همۀ آنان از گفتۀ خود دست برداشتند و سخنان مرا پذیرفتند، مأمون خواهد دانست که شایستگی نشستن بر جایگاه خلافت حضرت محمد (ص) را ندارد و اینجاست که پشیمان خواهد شد. البته هیچ توان و قدرتی نیست مگر با عنایت خدای بلندمرتبه و بزرگ.»
صبح روز بعد فضل بن سهل نزد ما آمد و به حضرت رضا گفت: «قربانت گردم پسرعمویتان منتظر شماست. همه آمدهاند، شما کی تشریف میآورید؟»
حضرت فرمودند: «شما بروید من هم انشاءالله خواهم آمد.»
فضل رفت. حضرت از جا برخاست و وضو گرفت و کمی سویق میل کرد و ما هم از آن سویق خوردیم و از منزل بیرون آمدیم. وقتی وارد کاخ مأمون شدیم، تالار مملو از جمعیت بود و محمد بن جعفر و گروهی از علویان و عباسیان و فرماندهان نظامی نیز حضور داشتند. بهمحض اینکه امام(علیهالسلام) وارد شد، مأمون و همۀ حضار مجلس برخاستند و امام(علیهالسلام) به همراه مأمون نشستند؛ اما حاضران همچنان برپا ایستاده بودند تا اینکه مأمون اجازه داد بنشینند.
مناظره امام رضا (ع) با جاثلیق
مأمون لحظـاتـی بـا امام(علیهالسلام) صحبت کرد و سپس به جاثلیق رو کرد و گفت: «ایشان پسرعموی من علىبنموسىبنجعفر هستند، از فرزندان فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها)، دختر پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) ما و علی بن ابیطالب و من دوست دارم که با ایشان مناظره کنی ولی از تو میخواهم که انصاف را رعایت کنی.»
جاثلیق گفت: «یا امیرالمؤمنین من چطور با ایشان مناظره کنم درحالیکه او به کتابی استدلال میکند که من آن را قبول ندارم و از پیغمبری سخن میگوید که من به او ایمان ندارم؟»
امام(علیهالسلام) فرمود: «اگر از انجیل برایت استدلال کردم و دلیل آوردم میپذیری؟»
گفت: «مگر میتوانم استدلال به انجیل را نپذیرم؟ به خدا قسم میپذیرم هرچند برخلاف میلم باشد.»
فرمود: «هرچه میخواهی بپرس.»
گفت: «در مورد نبوت عیسی و کتاب او چه نظری دارید؟ آیا اینها را انکار میکنید؟»
فرمود: «من به نبوت عیسی مسیح و کتاب او و بشارتی که داده و حواریون به آن اقرار کردهاند، ایمان دارم؛ ولی آن عیسایی را قبول ندارم که نبوت محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و کتاب او را نپذیرفته و بشارت آن را به پیروانش نداده است.»
گفت: «آیا اینطور نیست که هر ادعایی نیاز به دو شاهد عادل دارد تا اثبات شود؟»
فرمود: «بله درست است.»
گفت: «پس برای نبوت محمد دو شاهد بیاورید که مسلمان نباشند و مسحیان نیز آنها را قبول داشته باشند. آن وقت ما هم دو شاهد از غیرمسیحیان خواهیم آورد!»
فرمود: «حالا منصفانه سخن گفتی. اگر یک نفر عادل را بهعنوان شاهد بیاورم که نزد عیسی بن مریم جایگاه بلندی دارد، میپذیری؟»
گفت: «این شاهد عادل کیست؟ نامش را بگویید.»
فرمود: «در مورد یوحنای دیلمی چه نظری داری؟»
گفت: «بسیار عالی! او از نزدیکترین دوستان مسیح بود.»
فرمود: «تو را قسم میدهم که واقعیت را بگویی؛ آیا در انجیل نیامده که یوحنا گفت: ʼمسیح مرا خبر داد که پس از من محمد عربی(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و دین او خواهد آمد و این بشارت را به حواریون خود نیز داد و همۀ آنان به محمد و دین او ایمان آوردند؟ʻ»
گفت: «بله یوحنا این را از قول مسیح گفته و بشارت داده که مردی به پیامبری خواهد رسید که اهلبیت و وصیای خواهد داشت؛ اما تعیین نکرده که چه وقت چنین اتفاقی خواهد افتاد و مشخص نکرده که آنها چه کسانی خواهند بود تا ما آنها را بشناسیم.»
فرمود: «اگر کسی را بیاورم که انجیل را در حافظه دارد و او متن انجیل را خواند با ذکر نام محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت و امتش، آیا ایمان میآوری؟»
گفت: «قطعاً.»
امامرضا(علیهالسلام) رو به نسطاس رومی کردند و فرمودند: «آیا سفر سوم انجیل را حفظ هستی؟»
گفت: «بله.»
سپس رو به رأسالجالوت کرد و فرمود: «آیا انجیل را خواندهای؟»
گفت: «بله.»
فرمود: «ســفـر ســوم را بیاور. اگر در آنجا نامی از محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت او بود، به نفع من شهادت دهید و اگر نبود، اعلام کنید.»
سپس امام(علیهالسلام) از حفظ شروع کرد به خواندن سفر سوم. قدری خواند و سپس از خواندن باز ایستاد و فرمود: «ای نصرانی تو را به حق مسیح و مادرش(علیهماالسلام) سوگند میدهم آیا فهمیدی که من انجیل را بهخوبی بلدم؟»
گفت: «بله کاملاً.»
سپس حضرت نام محمد(صلىاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت و امت او را از انجیل برایمان خواند و فرمود: «حالا چه میگویی؟ این سخن عیسی بن مریم(علیهماالسلام) است. اگر گفتههای انجیل را تکذیب کنی، موسی و عیسی(علیهماالسلام) را تکذیب کردهای و در آن صورت مستحق مرگ خواهی بود؛ چون به خدا و پیامبرت و کتاب پیامبرت کفر ورزیدهای.»
جاثلیق گفت: «من هرگز آن را تکذیب نمیکنم و اقرار میکنم که این سخنان در انجیل هست.»
امام(علیهالسلام) به حاضران فرمود: «شاهد باشید که اقرار کرد.» سپس به جاثلیق فرمود، اگر سؤالی داری بپرس.
گفت: «به من بگو حواریون عیسی بن مریم چند نفرند؟ و کسانی که انجیل را میدانستند و میفهمیدند چند نفر بودند؟»
امام(علیهالسلام) فرمود: «از خوب کسی سؤال کردی! حواریون دوازده نفر بودند و داناترین و برترین آنها لوقا بود و انجیلشناسان سه نفر بودند. یوحنای بزرگ در «أج»، یوحنای قرقیسا و یوحنای دیلمی در «رجّاز» و این یوحنای دیلمی بود که نام پیامبر ما(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت و امت او را از عیسی(علیهالسلام) شنیده و پیروان عیسی(علیهالسلام) و بنیاسرائیل را به آمدن او بشارت داده است.»
سپس فرمود: «به خدا قسم ما به عیسایی که به محمد(صلىاللهعلیهوآلهوسلم) ایمان داشته، ایمان داریم؛ ولی یک انتقاد هم از عیسای شما داریم و آن این است که عیسای شما خیلی اهل نماز و روزه نبود و در این خصوص ضعف داشت.»
جاثلیق برآشفت و گفت: «به خدا قسم تمام علم خودت را بر باد دادی! من تا حالا فکر میکردم تو از همۀ مسلمانان داناتری؛ ولی ظاهراً اشتباه میکردم.»
فرمود: «برای چه؟»
گفت: «میگویی که عیسی خیلی کم نماز میخواند و خیلی کم روزه میگرفت؛ درحالیکه عیسی حتی یک روز از عمرش را بدون روزه نبود و هیچ شبی نخوابید و تا صبح مشغول نماز و عبادت بود!»
امام(علیهالسلام) فرمود: «عیسی(علیهالسلام) در پیشگاه چه کسی نماز میخواند و برای چه کسی روزه میگرفت؟ (اگر او خدا بود چنانکه تو و اهل تثلیث میگویید.)»
و اینجا بود که زبان جاثلیق بند آمد و دیگر چیزی نگفت.
امام(علیهالسلام) فرمود: «ای جاثلیق ممکن است از تو سؤالی بپرسم؟»
گفت: «بپرسید اگر بلد باشم جواب میدهم.»
فرمود: «چرا میگویی عیسی(علیهالسلام) خودش مردهها را زنده میکرد و قبول نداری که او این کار را با اجازه و قدرتی که خدا به او داده بود، انجام میداد؟»
گفت: «چون کسی که بتواند مرده را زنده کند و کور و پیس را شفا دهد، خداست و شایستۀ پرستش است.»
فرمود: «اگر این ملاک باشد که «یسع(علیهالسلام)» نیز همین کارها را انجام میداد. او روی آب راه میرفت، مرده را زنده میکرد و کور و پیس را شفا میداد؛ اما پیروانش او را نپرستیدند و او را خدای خود ندانستند و «حزقیل(علیهالسلام)» پیامبر نیز همین کار را انجام داد. او سیوپنجهزار نفر را زنده کرد؛ درحالیکه شصت سال از مرگشان گذشته بود.»
سپس امام(علیهالسلام) رو به رأسالجالوت کرد و فرمود: «آیا ماجرای اینها را در تورات خواندهای که بختالنصر آنان را پس از حمله به بیتالمقدس از میان اسیران بنیاسرائیل برگزید و آنها را به بابل برد و خدا حزقیل را بهسوی آنان فرستاد و آنان را زنده کرد؟ این مطلب در تورات آمده است و کسی آن را انکار نمیکند مگر آنکه از نظر شما کافر شده باشد.»
رأسالجالوت گفت: «بله شما درست میگویید، ما این موضوع را شنیدهایم و از آن اطلاع داریم.»
آنگاه امام(علیهالسلام) تورات را گشود و به رأسالجالوت داد و فرمود: «این سِفر از تورات را بگیر و سپس از حفظ برای ما آیات مربوط به این واقعه را از تورات تلاوت کرد. رأسالجالوت بسیار شگفتزده شده و دهانش از شدت تعجب باز مانده بود.
امام(علیهالسلام) سپس رو به روحانی مسیحی کرد و فرمود: «ای جاثلیق! آیا یسع و حزقیل پیش از عیسی(علیهالسلام) بودند یا بعد از او؟»
جاثلیق گفت: «نه اینها قبل از عیسی بودند.»
فرمود: «چند نفر از مردم قریش نزد پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) آمدند و از او خواستند که مردههایشان را زنده کند. پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، علی بن ابیطالب(علیهالسلام) را همراه آنان فرستاد و فرمود: ʼبا اینان به گورستان برو و با صدای بلند نام کسانی را که مورد نظر اینهاست صدا بزن و بگو ای فلانی و فلانی محمد رسول خدا میگوید، به اذن خدا برخیزید.ʻ
امام علی (علیهالسلام) رفت و آنها را صدا زد. ناگهان خاک شکافته شد و آنها از خاک بیرون آمدند و خاکها را از سر و روی خود پاک میکردند. قریشیان از آنها سؤالاتی کردند و آنها نیز پاسخ دادند و گفتند که محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) پیامبر است و کاش ما بودیم و به او ایمان میآوردیم.
پیامبر ما کور و پیس و دیوانه را شفا داد. با چهارپایان و پرندگان و جن شیاطین صحبت کرد؛ لیکن ما او را خدا ندانستیم و البته بزرگی این پیامبران را نیز انکار نمیکنیم اما چرا شما از میان این پیامبران فقط عیسی را خدا میدانید؟ بلکه بر این قاعده باید یسع و حزقیل را هم خدا بدانید؛ چون آنها هم همان کارهای عیسی را انجام دادهاند؛ مرده زنده کردهاند و بقیه کارها.
و گروهی از بنیاسرائیل از بیم طاعون از شهرشان گریختند. آنها هزاران نفر بودند؛ اما همه در یک زمان مردند و مردم شهر برگرد اجساد آنان دیواری کشیدند و اجساد آنان در آنجا ماند و پوسید و از بین رفت. روزی یکی از پیامبران بنیاسرائیل از آنجا میگذشت، از دیدن اینهمه استخوان پوسیده شگفتزده شد. خدا به او وحی کرد که آیا دوست داری اینها را زنده کنم؟ عرض کرد: ʼبلی ای پروردگار من!ʻ
خدا وحی فرمود که آنها را صدا بزن. پیامبر گفت: «ای استخوانهای پوسیده، به اذن خدا برخیزید» و آنان برخاستند و خاک از چهرههای خود میزدودند. یا ابراهیم خلیل(علیهالسلام) پرندگانی را گرفت و آنها را سربرید و تکهتکه کرد و گوشتشان را با هم آمیخت و بر سر هر کوهی مقداری از آن گوشت گذاشت و سپس آنها را صدا زد و همه زنده شدند و بهسوی او آمدند یا موسی بن عمران(علیهالسلام) هفتاد نفر از یاران خود را انتخاب کرد و با هم به کوه رفتند.
یاران موسی(علیهالسلام) به او گفتند: ʼتو خدا را دیدهای، او را به ما هم نشان بده!ʻ موسی گفت: ʼمن خدا را ندیدهام.ʻ گفتند: ʼما نیز تا خدا را بهوضوح نبینیم، به تو ایمان نمیآوریمʻ که در این هنگام صاعقه آمد و همۀ آنان را خاکستر کرد و موسی تنها ماند.
موسی(علیهالسلام) به خدا عرض کرد: ʼخدایا هفتاد نفر از بنیاسرائیل را انتخاب کردم و به اینجا آوردم. حالا اگر تنها برگردم، مردم چه خواهند گفت و من به آنها چه بگویم؟ خدایا لااقل قبل از این ماجرا آنها و مرا هلاک میکردی! آیا بهخاطر کاری که افراد نادان ما انجام دادند، ما را هلاک میکنی؟ʻ و خدا همۀ آنها را زنده کرد.
همۀ این مواردی که برایت گفتم، درست است و تو نمیتوانی آنها را رد کنی؛ چون در تورات و انجیل و قرآن آمده است و در نتیجه اگر قرار باشد هرکس که مرده زنده میکند یا کور و پیس و دیوانه شفا میدهد خدا باشد، همۀ اینها خدا هستند. نظرت چیست؟»
جاثلیق گفت: «بله فرمایش شما کاملاً درست است و خدایی جز الله نیست.»
امام(علیهالسلام) سپس رو به رأسالجالوت کردند و فرمودند: «به سؤال من دقت کن که میخواهم از تو دربارۀ ده آیهای که بر موسی بن عمران(علیهالسلام) نازل شده بپرسم. آیا در تورات دربارۀ محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و امت او این آیات هست که: ʼوقتی آخرین امت آمدند که پیروان مردی هستند که بر شترسوار است، آنان با جدیت تمام خدا را میپرستند و در کنیسههای جدید به شکلی تازه خدا را عبادت میکنند. آنگاه بنیاسرائیل باید دل به آنان و پادشاه آنان بسپارند تا خاطرشان آسوده باشد؛ زیرا آنان در دستهای خود شمشیرهایی دارند که با آن امتهای کافر را در سرتاسر زمین سرکوب میکنند.ʻ آیا این آیات در تورات هست یا خیر؟»
رأسالجالوت گفت: «بله هست.»
سپس امام(علیهالسلام) از جاثلیق پرسید: «ای مسیحی از کتاب ʼاشعیاʻ چقدر اطلاع داری؟»
گفت: «حرف به حرف آن را میدانم.»
امام(علیهالسلام) به جائلیق و رأسالجالوت فرمود: «آیا این سخن اشعیا هست که: ʼای مردم من صورت آن کسی را که بر الاغ سوار است، دیدم که غرق در نور بود و آن شترسوار را دیدم که مانند ماه میدرخشید؟ʻ»
گفتند: «بله این سخن اشعیاست.»
فرمود: «ای مسیحی، آیا سخن عیسی(علیهالسلام) را در انجیل دیدهای که گفت: ʼمن بهسوی خدا خواهم رفت و فارقلیط خواهد آمد و او به حقانیت من شهادت خواهد داد، همچنان که من به حقانیت او شهادت دادم. او همهچیز را برای شما تفسیر خواهد کرد و رسواییهای امتها برملا خواهد ساخت و او ستون کفر را خواهد شکست؟ʻ»
جاثلیق گفت: «هرچه از انجیل بگویید ما آن را قبول داریم.»
فرمود: «آیا این مطلب را که گفتم در انجیل هست؟»
گفت: «بله هست.»
فرمود: «ای جاثلیق به من میگویی که شما وقتی انجیل نخستین و اصلی را گم کردید چه کسی آن را پیدا کرد؟ و این انجیل موجود را چه کسی برای شما گردآوری کرده است؟»
جاثلیق گفت: «ما فقط یک روز انجیل را گم کردیم و روز بعد آن را سالم و دستنخورده پیدا کردیم. یوحنا و متی آن را پیدا کردند.»
فرمود: «چقدر تو از سرگذشت انجیل و عالمان انجیل کماطلاعی! اگر ماجرا همان است که تو گفتی، چرا انجیلها مختلفاند؟ و خیلی روشن است که اگر به همان شکل نخستین بود، اختلافی در انجیلها وجود نداشت. اما من به تو میگویم که چرا این طور شده است. بدان که وقتی انجیل نخستین گم شد، مسیحیان پیش عالمان خود رفتند و گفتند عیسی بن مریم کشته شد و ما انجیل را گم کردیم و شما عالمان ما هستید. حالا شما چه چیزی برای ما دارید که بتوانیم بر اساس آن عمل کنیم؟
لوقا و مرقابوس گفتند، انجیل در سینههای ماست و ما آن را برای شما جزءبهجزء تدوین میکنیم تا همۀ انجیل گردآوری شود. شما ناراحت نباشید و کنیسهها را خالی نکنید که ما انجیل را برای شما در روزهای یکشنبه خواهیم خواند تا همۀ آن گردآوری شود. پس از این ماجرا لوقا، مرقابوس، یوحنا و متى نشستند و این انجیل را برای شما نوشتند و این چهار تن شاگرد شاگردان مسیح بودند. حالا سرگذشت انجیل را دانستی؟»
جاثلیق گفت: «این را نمیدانستم و الان متوجه شدم و برایم روشن شد که شما از انجیل خیلی چیزها میدانید و دلم گواهی میدهد که گفتههایتان حق است و امروز چیزهای بسیاری فهمیدم.»
امام(علیهالسلام) فرمود: «شهادت این چهار تن در نزد تو چگونه است؟»
گفت: «شهادت اینها پذیرفته است. اینها دانشمندان انجیلاند و به هرچه شهادت دهند، حق است.»
امام(علیهالسلام) رو به مأمون و حاضران کردند و فرمودند: «شاهد باشید.»
حاضران گفتند: «ما شاهدیم.»
امام(علیهالسلام) به جاثلیق فرمود: «تو را به حق پسر و مادرش قسم میدهم که آیا میدانی که متی گفت: ʼمسیح پسر داوود بن ابراهیم بن اسحاق بن یعقوب بن یهود ابن خضرون استʻ و مرقابوس در مورد نسب عیسی بن مریم گفته: ʼاو کلمۀ خدا بود که در تن آدم حلول کرد و تبدیل به انسان شدʻ و لوقا گفته: ʼعیسی بن مریم و مادرش دو انسان از گوشت و خون بودند و روحالقدس در وجود آنان حلول کرد.ʻ
و عیسی هم درباره خودش فرموده: ʼای حواریون! من برایتان حق را میگویم. هیچکس به آسمان بالا نخواهد رفت؛ بهجز آنکسکه از آن فرود آمده؛ آن مردی که بر شتر سوار است خاتمالانبیا(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) که او به آسمان صعود میکند و فرود میآیدʻ، نظرت دربارۀ این سخن چیست؟»
جاثلیق گفت: «این سخن عیسی است و ما آن را انکار نمیکنیم.»
حضرت فرمودند: «حالا نظرت دربارۀ شهادت لوقا، مرقابوس و متی دربارۀ عیسی و نسب او چیست؟»
جاثلیق: «گفت به عیسی افترا بستهاند.»
حضرت رو به حاضران فرمودند: «آیا او پاکی و صداقت آنان را تأیید نکرد و نگفت آنان عالمان انجیل هستند و گفتارشان حق است؟»
جاثلیق گفت: «ای دانشمند مسلمانان! دوست دارم مرا از ادامۀ سخن دربارۀ این چهار نفر معاف فرمایی.»
حضرت فرمودند: «قبول است، تو را معاف کردیم. حالا تو هرچه میخواهی بپرس.»
جاثلیق گفت: «بهتر است کسی دیگر سؤال کند. به مسیح قسم، فکر نمیکردم در میان دانشمندان مسلمان، کسی مثل شما وجود داشته باشد.»
مناظره امام رضا (ع) با رأس الجالوت
حضرت رو به رأسالجالوت کردند و فرمودند: «من از تو سؤال کنم یا تو از من سؤال میکنی؟»
گفت: «من سؤال میکنم و فقط جوابی را میپذیرم که یا از تورات باشد یا از انجیل و یا از زبور داود یا صحف ابراهیم و موسی.»
فرمود: «هر پاسخی که به تو دادم و از تورات موسی یا انجیل عیسی و یا زبور داوود نبود از من قبول نکن.»
رأسالجالوت پرسید: «از کجا نبوت محمد را اثبات میکنید؟»
امام(علیهالسلام) فرمود: «ای یهودی! موسی بن عمران، عیسی بن مریم و داوود(علیهمالسلام) خلیفۀ خدا در روی زمین، به نبوت او گواهی دادهاند.»
گفت: «ثابت کن که موسی بن عمران چنین چیزی گفته است.»
فرمود: «آیا قبول داری که موسی(علیهالسلام) به بنیاسرائیل توصیه کرد که: ʼپیامبری از برادران شما خواهد آمد. او را تصدیق کنید و سخنش را بپذیریدʻ، آیا قبول داری که بنیاسرائیل برادرانی غیر از فرزندان اسماعیل(علیهالسلام) نداشتند؟ البته اگر ارتباط خویشاوندی بین اسرائیل (یعقوب) و اسماعیل(علیهالسلام) و نسبت آن دو را با ابراهیم(علیهالسلام) میدانی.»
رأسالجالوت گفت: «بله، این سخن حضرت موسی است و ما آن را رد نمیکنیم.»
فرمود: «آیا در میان برادران بنیاسرائیل، (که فرزندان اسماعیل باشند) پیامبری غیر از محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) آمده است؟»
گفت: «نه.»
فرمود: «آیا از نظر شما مطلب تمام نیست؟»
گفت: «چرا! ولی دوست دارم آن را از تورات برایم ثابت کنید.»
فرمود: «آیا اینطور نیست که تورات میگوید: ʼنور از سمت کوه طور سینا آمد و از کوه ساعیر بر ما تابید و از کوه فاران برای ما آشکار شد؟ʻ»
رأسالجالوت گفت: «با این کلمات آشنا هستم؛ ولی تفسیر آنها را نمیدانم.»
فرمود: «من برایت تفسیر خواهم کرد. جملۀ ʼنور از سمت کوه طور سینا آمدʻ، اشاره به وحی خداوند است که در کوه طور سینا بر موسی(علیهالسلام) نازل شد و جملۀ ʼاز کوه ساعیر بر ما تابیدʻ، اشاره به کوهی است که خداوند در آن بر عیسی بن مریم وحی فرمود و جملۀ ʼاز کوه فاران بر ما آشکار گردیدʻ اشاره به یکی از کوههای مکه است که فاصلهاش تا مکه یک روز است و «شعیا»ی پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) طبق گفتۀ تو و دوستانت در تورات گفته است: ʼدو سوار را میبینم که زمین از وجودشان پرنور میشود. یکی از آنان بر الاغ سوار است و دیگری بر شترʻ، این دو سوار چه کسانی هستند؟»
رأسالجالوت گفت: «آنان را نمیشناسم. آنان را معرفی کنید.»
فرمود: «آنکه بر الاغ سوار است، عیسی(علیهالسلام) است و آن شترسوار محمــد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است. آیا قبول نداری که این مطلب در تورات آمده است؟»
گفت: «چرا قبول دارم.»
امام(علیهالسلام) فرمود: «آیا حیقوق نبی را میشناسی؟»
گفت: «بله، ایشان را میشناسم.»
فرمود: «حیقوق نبی(علیهالسلام) گفته است و این مطلب در کتاب شما نیز آمده است که: ʼخداوند از کوه فاران «بیان» را آورد و آسمانها از تسبیح گفتن احمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و امتش پر شد. سوارانش در دریا و خشکی به پیش میروند. او بعد از خراب شدن بیتالمقدس کتابی جدید برای ما میآوردʻ و منظور از کتاب جدید، همان قرآن است. آیا اینها را میدانی و قبول داری؟»
رأسالجالوت گفت: «بله این مطالب را حیقوق گفته و ما آن را انکار نمیکنیم.»
فرمود: «داوود در زبور خود گفته است: ʼخداوندا! احیاگر سنت پس از روزگار فترت را مبعوث کنʻ، آیا بهجز محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) پیامبر دیگری را میشناسی که بعد از دوران فترت، سنت را احیا کرده باشد؟»
رأسالجالوت گفت: «این سخن داوود است و آن را قبول دارم و منکرش نیستم؛ لیکن منظور داوود، عیسی بوده و روزگار عیسی همان دوران فترت است.»
فرمود: «تو نمیدانی. عیسی(علیهالسلام) در همۀ عمرش و تا آن هنگام که خداوند او را به نزد خود بالا برد، ادامهدهندۀ سنت تورات بود و در انجیل نیز نوشته شده است که: ʼپسر زن نیکوکار میرود و فارقلیطا بعد از او خواهد آمد و او کسی است که بارهای سنگین را سبک میکند، همهچیز را برایتان تفسیر میکند و همانطور که من برای او شهادت میدهم، او نیز برای من شهادت میدهد، من امثال را برای شما آوردم و او تأویل را برایتان خواهد آوردʻ، آیا این مطلب در انجیل هست؟»
گفت: «بله، هست.»
فرمود: «ای رأسالجالوت! از تو دربارۀ پیامبرت موسى بـن عـمـران(علیهالسلام) سـؤال میکنم.»
گفت: «بفرمایید.»
فرمود: «چه دلیلی بر نبوت موسی(علیهالسلام) هست؟»
گفت: «معجزاتی آورد که پیامبران پیشین نیاورده بودند.»
فرمود: «چه معجزاتی؟»
گفت: «شکافتن دریا! تبدیل کردن عصا به اژدها! ضربه زدن به سنگ و جاری شدن چند چشمه از آن! ید بیضا و معجزات دیگری که هیچکس نمیتوانست مانند آن را انجام دهد.»
فرمود: «بله درست است که دلیل موسی(علیهالسلام) بر نبوتش این بود که کاری کرد که دیگران نتوانستند انجام دهند. اما آیا این موضوع تنها به موسی(علیهالسلام) اختصاص دارد و اگر دیگری ادعای نبوت کند و کاری انجام دهد که دیگران قادر به انجام آن نباشند، لازم نیست او را تأیید و تصدیق کنید؟»
گفت: «نه؛ زیرا ما به این دلیل از موسی پیروی میکنیم که او انسان بینظیری بود، او در پیشگاه خداوند جایگاه بلندی داشت و بسیار به خدا نزدیک بود و ما نبوت کسی را نمیپذیریم مگر اینکه دقیقاً معجزاتی مانند موسی داشته باشد.»
فرمود: «پس چرا به پیامبران پیش از موسی(علیهالسلام) ایمان دارید؛ آنان که دریا را نشکافتند و از سنگ خارا دوازده چشمه جاری نکردند، ید بیضا نداشتند و عصا را به اژدها تبدیل نکردند؟»
گفت: «من که گفتم اگر معجزاتی بیاورند که دیگران از انجام آن عاجز باشند، ما آنان را تصدیق میکنیم، حالا چه معجزاتشان شبیه موسی باشد چه نباشد!»
فرمود: «پس چرا به نبوت عیسی(علیهالسلام) اقرار نمیکنی؟ او هم مرده زنده کرد و کور و پیس را شفا داد، از گل پرنده ساخت و در او دمید و پرنده زنده شد؟»
گفت: «بله مردم میگویند چنین کارهایی انجام داده؛ ولی ما که ندیدیم!»
فرمود: «مگر معجزات موسی(علیهالسلام) را دیدهای؟ مگر نه این است که آن را از آدمهای مورد اعتماد و راستگو شنیدهای؟»
گفت: «بله همینطور است.»
فرمود: «به همین ترتیب در مورد عیسی(علیهالسلام) هم اخبار و گزارشهای فراوانی رسیده است که او معجزات بسیاری داشت، چطور است که شما نبوت موسی(علیهالسلام) را پذیرفتید اما نبوت عیسی(علیهالسلام) را نمیپذیرید؟»
رأسالجالوت درماند و چیزی نگفت.
امام(علیهالسلام) فرمود: «این قضیه در مورد حضرت محمد(صلىاللهعلیهوآلهوسلم) و سایر پیامبران نیز صادق است. محمد کودک یتیم و فقیری بود که شبانی میکرد و اجرتی میگرفت. او نه کتابی خوانده بود و نه معلمی دیده بود؛ ولی قرآنی آورد که ماجراهای پیامبران الهی را نکته به نکته برای مردم بازگو کرده و داستان گذشتگان و آیندگان را گفته است. محمد(صلىاللهعلیهوآلهوسلم) به مردم رازهای پنهان آنان را میگفت و میگفت که در درون خانههای خود چه دارند و چه میکنند. او معجزات بسیاری داشت که از حد شمارش و احصا بیرون است.»
رأسالجالوت گفت: «پیامبری عیسی و محمد برای ما اثبات نشده و ما به چیزی که اثبات نشده، اقرار نمیکنیم.»
فرمود: «پس اینهمه شاهد که معجزات عیسی(علیهالسلام) و محمد(صلىاللهعلیهوآلهوسلم) را دیده و بازگو کردهاند، دروغ میگویند؟»
رأسالجالوت سکوت کرد و چیزی نگفت.
مناظره امام رضا (ع) با هربذ
سپس حضرت رو به هربذ بزرگ کرد و فرمود: «با من از زرتشت بگو و اینکه دلیل تو برای پیامبری زرتشت چیست؟»
هربذ گفت: «زرتشت آموزههایی برای ما آورد که کسی پیش از او برایمان نیاورده بود و هرچند ما، او را ندیدیم؛ ولی بر اساس اخباری که از گذشتگان به دست ما رسیده، او چیزهایی به ما آموخت که دیگران نیاموخته بودند؛ بنابراین ما از او پیروی کردیم.»
حضرت فرمودند: «مگرنه این است که بهخاطر خبرهایی که به دست شما رسیده، از او پیروی میکنید؟»
گفت: «بله همینطور است.»
حضرت فرمود: «سایر امتهای گذشته نیز همینگونهاند؛ آنان نیز خبرهایی از آموزههای پیامبران و آموزههای موسی، عیسی(علیهمالسلام) و محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) دریافت کردهاند، پس به چه دلیل به این بزرگواران ایمان نیاوردید و به زرتشت ایمان آوردید؟
هربذ مانند کسی که دچار صاعقه شده باشد، در سکوتی سنگین فرورفت. (۱)
مناظره امام رضا (ع) با عمران صابی
هنگامی که بزرگ زرتشتیان از ادامۀ بحث بازماند، امام(علیهالسلام) رو به حاضران کردند و فرمودند: «آیا در میان شما کسی هست که با اسلام مخالف باشد؟ اگر مایل است بدون اضطراب و نگرانی سؤالاتش را مطرح کند.»
در این هنگام «عمران صابی» که یکی از متکلمان معروف بود، برخاست و نزد حضرت(علیهالسلام) آمد و گفت: «ای دانشمند بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمیکردی، من سؤالی مطرح نمیکردم؛ چراکه من به کوفه و بصره و شام و الجزیره رفتهام و با علمای علم عقاید روبهرو شدهام؛ ولی احدی را نیافتهام که برای من ثابت کند که خداوند یگانه است و قائم به وحدانیت خویش است. آیا اجازه میدهی همین مسئله را با تو مطرح کنم؟»
امام(علیهالسلام) که تا آن روز با عمران صابی روبهرو نشده بودند، فرمودند: «اگر در میان این جماعت عمران صابی باشد، تویی.» گفت: «آری منم!»
امام(علیهالسلام) فرمودند: «سؤال کن؛ اما عدالت را در بحث از دست مده و از کلمات ناموزون و انحراف از اصول انصاف بپرهیز.»
عمران صابی گفت: «به خدا سوگند من چیزی جز این نمیخواهم که واقعیت را برای من ثابت کنی تا به دامنش چنگ بزنم و از آن صرفنظر نخواهم کرد.»
امام(علیهالسلام) فرمودند: «هرچه میخواهی بپرس.» در این هنگام حاضران به یکدیگر نزدیک شدند. سپس سکوتی مطلق بر مجلس حکمفرما شد تا ببینند سرانجام این مناظره حساس به کجا میرسد.
عمران صابی گفت: «از نخستین وجود و مخلوقاتش با من سخن بگوی.»
(از قراین مشخص میشود که منظور عمران پاسخ به دو سؤال خداشناسی بوده است: نخست اینکه خداوند چه هدفی از آفرینش داشت و چه کمبودی با آفرینش برطرف میشد؟ دیگر اینکه آیا آفرینش از عدم صورت گرفته و هیچ مادهای قبل از آن نبوده و چگونه این امر متصور است؟)
امام(علیهالسلام) فرمودند: «اکنون که سؤال کردی با دقت گوش کن. خداوند همیشه یگانه و واحد بوده و چیزی با او نبوده است. مخلوقات مختلف را ابداع فرمود، نه در چیزی آن را بر پا داشت و نه در چیزی محدود کرد و نه طرح و نقشهای از قبل در جهان بود تا مثل آن بیافریند.
سپس مخلوقات را به گروههای مختلف تقسیم کرد: برگزیده و غیربرگزیده، مؤخر و مقدم، رنگ و طعم (و غیر آن). نه نیازی به آنها داشت و نه بهوسیلۀ آنها ارتقای مقام مییافت (چراکه او وجودی است بینهایت و نامحدود از هر نظر و چنین وجودی منبع تمام کمالات است و کمبودی ندارد تا با آفرینش موجودات برطرف شود) آیا میفهمی چه میگویم؟»
عمران گفت: «بله مولای من.»
امام(علیهالسلام) ادامه دادند: «بدان ای عمران، اگر خداوند برای نیازی جهان را آفریده بود، باید با قدرتی که داشت اضعاف اینها را بیافریند؛ چراکه هرقدر اعوان و یاوران بیشتر باشند، بهتر است. لذا میگویم آفرینش او برای رفع نیازی نبود (بلکه او فیاض است و ذات پاکش مبدأ انواع فیوضات و آفرینش فیض وجود اوست).»
سپس عمران سؤالاتی دربارۀ علم خداوند به ذات پاکش در ازل و قبل از آفرینش موجودات کرد و چگونگی علم خداوند را به آنها بعد از وجودشان جویا شد که اگر علم او از طریق ضمیر (و علم اکتسابی) باشد، ذاتش معرض حوادث میشود.
پاسخ شنید: «علم او، علم حضوری است و موجودات نزد ذات پاکش حاضرند وگرنه تسلسل لازم میآید؛ چراکه باید به آن علم نیز علمی داشته باشد.»
عمران از انواع مخلوقات سؤال کرد. امام(علیهالسلام) آنها را به شش گروه تقسیم کردند؛ از محسوسات گرفته تا ماورای حس و از جواهر گرفته تا اعراض و از ذوات گرفته تا اعمال و حرکات.
سپس پرسید: «آیا آفرینش در ذات او تغییری ایجاد نکرده است؟» (گویا عمران گرفتار مسئلۀ قیاس در فهم صفات خدا بود؛ چون میدید انسان هر کاری را که انجام میدهد نوعی دگرگونی و تغییر در خودش به وجود میآید و خدا را به خود قیاس میکرد.)
اما جواب شنید که برای یک وجود قدیم و ازلی که عین هستی مطلق است، دگرگونی در او معنی ندارد.
بعد از ذات خدا سؤال کرد. امام(علیهالسلام) فرمودند: «او نور است (اما نه نور ظاهری و حسی بلکه) نور بهمعنی هدایتکنندۀ همۀ مخلوقات و تمام اهل آسمانها و زمین.»
باز سؤالات مهم دیگری در زمینۀ اینکه خدا کجاست و مانند آن مطرح کرد و جوابهای مؤثر شنید و وقت نماز فرارسید. امام(علیهالسلام) رو به مأمون کردند و فرمودند: «وقت نماز رسیده است (و باید به ادای فریضه بپردازم).»
عمران که از بادۀ روحانی این سخن مست شده بود و باقی قدح در دست داشت، عرض کرد: «مولاى من! جواب مرا قطع مکن که قلبم نرم و آمادۀ پذیرش شده است!»
امام(علیهالسلام) فرمودند: «عجله مکن، نماز میخوانیم و بازمیگردیم.» امام(علیهالسلام) (به دلایلی) وارد اندرون شدند و نماز را به جا آوردند؛ اما مردم در بیرون پشت سر محمد بن جعفر (عموی امام(علیهالسلام)) نماز خواندند. امام(علیهالسلام) به مجلس بازگشتند و عمران را صدا زدند و فرمودند: «سؤالاتت را ادامه ده.»
عمران عرض کرد: «آیا ممکن است به این سؤالم پاسخ فرمایی که آیا خداوند به ذاتش وجود دارد یا به اوصافش؟»
امام(علیهالسلام) ضمن توضیحی او را متوجه به این حقیقت ساخت که بسیاری از این اوصاف که میبینی، اوصافی است که بعد از آفرینش موجودات از ذات پاکش انتزاع میشود. (مثلاً تا مخلوقی آفریده نشود، خالق و رازق و رئوف و رحیم و معبود و… مفهومی ندارد، هرچند علم و قدرت او بیپایان است.) بنابراین ذات مقدس او حتی قبل از اوصاف وجود داشته است.
سپس به تشریح مفاهیم ابداع، مشیت و اراده که یک حقیقت است با سه عنوان پرداختند و از نخستین ابداع در عالم هستی سخن گفتند. جالب اینکه نخستین ابداع را مسئلۀ حروف الفبا برشمردند که کلمات همگی از آن تشکیل میشود و بهطور جداگانه مفهومی ندارد. عمران پیوسته توضیحات بیشتری از امام(علیهالسلام) میخواست و امام(علیهالسلام)، این سرچشمۀ فیاض علم، او را بهرهمندتر میساختند تا اینکه فرمودند: «آیا مطالب را خوب درک کردی؟»
عمران عرض کرد: «آری بهخوبی فهمیدم و شهادت میدهم خداوند همانگونه است که شما توصیف کردید و وحدانیتش را ثابت نمودید. نیز گواهی میدهم که محمد بندۀ اوست که به هدایت و دین حق فرستاده شده است.»
سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد (اینجا بود که تعجب و شگفتی حضار به اوج خود رسید).
نوفلی میگوید که هنگامی که علمای کلام مشاهده کردند که عمران صابی که در استدلال بسیار نیرومند بود تا آنجا که هرگز کسی بر او غلبه نکرده بود، در برابر حضرت علىبنموسىالرضا(علیهالسلام) تسلیم شد، دیگر کسی از آنان نزدیک نیامد و از حضرت سؤالی نکرد.
مجلس تمام شد و مردم پراکنده شدند و من با جماعتی از دوستان در آنجا بودم. محمد بن جعفر کسی را به سراغ من فرستاد. نزد او رفتم؛ گفت: «ای نوفلی! دیدی چه شد؟ به خدا سوگند من هرگز گمان نمیکردم علی بن موسی(علیهالسلام) در چیزی از این مسائل وارد باشد و هرگز او را به این امور نشناخته و نشنیده بودم که در مدینه از این مباحث سخن گفته باشد یا علمای کلام نزد او اجتماع کرده باشند!»
محمد بن جعفر افزود: «من میترسم که این مرد (مأمون) به او حسد ورزد و او را مسموم سازد یا بلای دیگری بر حضرت وارد کند. به او بگو از این امور خودداری کند.»
گفتم: «او از من نخواهد پذیرفت و این مرد (مأمون) میخواست او را امتحان کند تا بداند آیا چیزی از علوم پدرانش نزد او هست یا نه؟» گفت: «بههرحال از قول من به ایشان بگو که عمویت از این ماجرا خشنود نیست و دوست میدارد به دلایلی این راه را ادامه ندهی!»
نوفلی میگوید که هنگامی که به منزل، خدمت امام(علیهالسلام) رسیدم، ماجرای عمویش محمد بن جعفر را گفتم. امام تبسمی پرمعنا فرمودند و گفتند: «خدا عمویم را حفظ کند، خوب میدانم چرا از این ماجرا خشنود نیست.» سپس یکی از خادمان را صدا زد، فرمود: «به سراغ عمران صابی برو و او را نزد من آور.»
گفتم: «فدایت شوم میدانم او کجاست. او هماکنون میهمان بعضی از شیعیان است.»
فرمودند: «اشکالی ندارد. او را سوار کن و نزد من بیاور.»
هنگامی که عمران آمد، امام(علیهالسلام) به او خوشامد گفتند و لباس فاخر و مرکبی به او خلعت دادند و دههزار درهم نیز بهعنوان جایزه به او مرحمت فرمودند و دستور دادند شام را حاضر کنند. مرا دست راست خود و عمران صابی را دست چپ نشاندند تا شام پایان یافت.
رو به عمران کردند و فرمودند: «فردا نزد ما بیا، میخواهیم غذای مدینه برای تو تهیه کنیم.» (به این وسیله حضرت او را مورد تفقد خاص خود قرار دادند.) از آن به بعد عمران مدافع سرسخت اسلام شد؛ بهطوری که علمای مذاهب مختلف نزد او میآمدند و دلایل آنها را ابطال میکرد؛ بهحدی که ناچار از او فاصله گرفتند. مأمون نیز دههزار درهم جایزه برای او فرستاد. فضل بن سهل، وزیر مأمون نیز اموال و مرکبی برای او ارسال داشت.
مناظره امام رضا (ع) با سلیمان مروزی
حسن بن محمد نوفلی چنین نقل میکند که سلیمان مروزی، متکلم معروف خراسان، بر مأمون وارد شد. مأمون به او احترام گذاشت و هدایایی به او داد و گفت: «علیبنموسیالرضا(علیهالسلام) از حجاز نزد ما آمده است و علم کلام و متکلمان را دوست دارد. اگر مانعی ندارد روز ترویه (هشتم ذوالحجه) برای مناظره با او نزد ما بیا.»
سلیمان گفت: «یا امیرالمؤمنین، دوست ندارم در مجلس شما و در حضور بنیهاشم از کسی سؤالاتی کنم؛ چراکه در مقابل دیگران در بحث با من شکست میخورد.»
مأمون هم که هدفش از ترتیب دادن چنین مجلسی، مغلوب شدن امامرضا(علیهالسلام) در مناظره بود، به سلیمان مروزی گفت: «من فقط به این دلیل که قدرت تو را در بحث و مناظره میدانستم بهدنبالت فرستادم و تنها خواستۀ من این است که او را فقط در یک مورد مجاب کنی و ادلۀ او را رد نمایی.»
سلیمان گفت: «بسیار خوب من و او را با هم روبهرو و ما را به هم واگذار کن و خود شاهد باش.»
وقتی به حضرت پیشنهاد مناظره با سلیمان مروزی داده شد، حضرت قبول کردند. وضو گرفتند و برای مناظره آماده شدند. اولین بحث مناظره دربارۀ مسئلۀ «بدا» مطرح شد. حضرت رضا(علیهالسلام) با استناد به آیات و روایات، پاسخهای قانعکنندهای به سلیمان دادند و حتی با استناد به قرآن به او فرمودند: «گمان میکنم در این موضوع همانند یهودیان فکر میکنی.»
سلیمان گفت: «به خدا پناه میبرم از چنین چیزی.»
حضرت به آیهای که یهودیان میگویند: «یدالله مغلوله؛ دست خدا بسته است»، اشاره کردند که منظور یهود این است که خداوند از کار خود فارغ شده و دست کشیده است و دیگر چیزی ایجاد نمیکند و خداوند متعال در جواب میفرماید: «غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا؛ دست آنان بسته باد و لعنت شدند بهخاطر گفتههایشان.» پس آگاه شدن سلیمان در مورد مسئلۀ «بدا» به مأمون گفت: «یا امیرالمؤمنین، از امروز به بعد به خواست خدا «بدا» را انکار نخواهم کرد و آن را دروغ نخواهم پنداشت.»
مأمون که دید سلیمان عقبنشینی کرده است، برای اینکه جلسه بدون تحقق یافتن اهداف وی پایان نیابد، به سلیمان گفت: «هرچه میخواهی از ابوالحسن سؤال کن؛ ولی به این شرط که خوب گوش کنی و انصاف را رعایت کنی.» امامرضا(علیهالسلام) فرمودند: «سل عما بدا لک؛ هرچه میخواهی بپرس.»
سلیمان سؤالی دربارۀ ارادۀ خداوند کرد و امام(علیهالسلام) سلیمان را چنان در تنگنا قرار داد که مجبور شد پاسخهایی بدهد که موجب خندۀ حضار شد. مأمون جهت
دلداری سلیمان گفت: «ای سلیمان او عالمترین هاشمی است.»
مناظره امام رضا (ع) با علی بن محمد بن الجهم
این مناظره نیز در دربار مأمون واقع شد؛ چنانکه خواجه اباصلت میگوید هنگامی که مأمون پیروان مذاهب و مکاتب مختلف از یهود و نصاری و مجوس و صابئین و دیگر فرق و علمای اسلام را در دربار خود جمع کرد تا با امام علیبنموسیالرضا(علیهالسلام) مناظره کنند، هرکس در برابر آن حضرت عرضاندام کرد، با پاسخ دندانشکن روبهرو شد و خاموش گشت. در این میان نوبت به علی بن محمد بن جهم رسید.
او رو به امام(علیهالسلام) کرد و گفت: «عقیدۀ شما دربارۀ عصمت انبیا چیست؟ آیا شما همه را معصوم میدانید؟»
امام(علیهالسلام) فرمود: «آری.»
ابنجهم پرسید: «پس این آیات را که ظاهرش مبنی بر صدور گناه از آنان است، چگونه تفسیر میکنید؟»
قرآن دربارۀ آدم میفرماید: «و عصی آدم ربه فغوی؛ آدم به پروردگارش عصیان کرد و از پاداش او محروم ماند» و دربارۀ یونس میگوید: «و ذاالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه؛ یونس خشمگین از میان قوم خودش رفت و گمان کرد بر او تنگ نخواهیم گرفت» و دربارۀ یوسف میگوید: «و لقد همّت به و هم بها؛ و زلیخا قصد یوسف کرد و یوسف قصد او را» و در مورد داوود آمده است: «و ظنّ داود انّما فتنّاه فاستغفر ربّه؛ داوود گمان کرد ما او را امتحان کردیم و از کار خود توبه کرد» و دربارۀ پیامبرش محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) میفرماید: «و تخفی فی نفسک ما الله مبدیه؛ تو در دل چیزی دربارۀ همسر (زید) پنهان میداشتی که خدا آن را آشکار ساخت.»
امام(علیهالسلام) فرمود که وای بر تو! گناهان زشت را به پیامبران الهی نسبت مده و کتاب خدا را به رأی خود تفسیر منما که خداوند فرموده است: تأویل (و تفسیر) آن را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند (اکنون جوابهای سؤالاتت را بشنو).
اما دربارۀ آدم(علیهالسلام)، خداوند او را حجت در زمین و نمایندۀ خود در بلادش قرار داده بود. آدم برای بهشت آفریده نشده بود (و سکونتش در بهشت موقتی بود). عصیان آدم در بهشت واقع شد، نه در زمین و عصمت باید در زمین باشد و مقادیر امر الهی تکمیل شود (و آدم الگو و اسوه و رهبری برای مردم جهان باشد). لذا هنگامی که به زمین گام نهاد، او را حجت و خلیفۀ معصوم قرار داد؛ چنانکه در حق او میفرماید: «انّ الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین؛ خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید.»
این گزینش خود دلیل بر معصوم بودن این رهبران است؛ زیرا گزینش برای رهبری بدون عصمت موجب نقض غرض است.
اما در مورد یونس(علیهالسلام)، منظور از «لن نقدر علیه» این نیست که او گمان کرد خداوند قادر بر (مجازات) او نیست؛ بلکه بهمعنی این است که او گمان کرد خداوند بر او تنگ نمیگیرد (و ترک اولی نکرده است) همانگونه که در آیۀ دیگر قرآن آمده است: «و امّا اذا ما ابتلاه فقدر علیه رزقه؛ اما هنگامی که خداوند انسان را مبتلا سازد و روزی را بر او تنگ بگیرد.» چه اینکه اگر او گمان کرده بود، خداوند قادر بر (مجازات) او نیست، کافر میشد.
اما در مورد یوسف(علیهالسلام) منظور این است که زلیخا قصد (کامگیری از) یوسف کرد و یوسف قصد (قتل این زن آلوده) را نمود هرگاه او را زیاد تحت فشار برای عمل خلاف عفت قرار دهد؛ چراکه از این پیشنهاد بسیار ناراحت شده بود؛ اما (خداوند این لطف را در حق یوسف کرد) هم آلوده به قتل نشد و هم عمل خلاف عفت: «کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء.»
اما در داستان داوود شما چه میگویید؟ على بن محمد بن جهم، افسانۀ مجعول و ساختگی شبیه آنچه در تورات کنونی آمده است در اینجا ذکر کرد که خلاصهاش چنین است:
داوود در محراب خود مشغول نماز بود که شیطان بهصورت پرندۀ زیبایی در برابر او نمایان شد؛ نمازش را شکست و بهدنبال آن پرنده به پشتبام رفت و از آنجا چشمش به درون خانه و همسایه، بر اندام زن زیبایی که در حال غسل کردن بود، افتاد دلبستۀ او شد و برای از میان برداشتن مانع، دستور داد همسرش را (که یکی از افسران ارشد لشکر داوود بود) و اوریا نام داشت، پیشاپیش صفوف به میدان نبرد بفرستند تا هنگامی که او کشته شد، داوود همسرش را به ازدواج خود درآورد.
هنگامی که سخن به اینجا رسید، امام(علیهالسلام) دست بر پیشانی زدند و فرمودند: «انا لله و انا الیه راجعون. شما پیامبر بزرگی را به سستی در نماز و سپس ارتکاب عمل خلاف عفت (قبل از ازدواج رسمی با او) و سپس قتل انسان بیگناهی متهم کنید؟»
على بن محمد بن جهم عرض کرد: «پس گناه داوود که خداوند در آیۀ مذکور به آن اشاره کرده است، چه بود؟»
امام(علیهالسلام) فرمودند که وای بر تو، گناهی نداشت؛ او گمان کرد خداوند از وی داناتر نیافریده است. خداوند دو فرشته را مأمور کرد تا از محراب او بالا روند و بگویند ما دو نفر با هم نزاع داریم. «یکی بر دیگری ستم کرده است، میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت کن. این یکی برادر من است. ۹۹ میش دارد و من یکی دارم؛ ولی او اصرار میکند که این یکی را نیز به او واگذارم و او در سخن بر من غلبه کرده و از من گویاتر است.»
در اینجا داوود در قضاوت عجله کرد و بیآنکه از مدعی تقاضای دلیل و بینه کند، رو به او کرد و گفت: «این برادرت به تو ستم کرده که همان یک میش تو را هم مطالبه کرده است و حتی توضیح و دفاع لازم را از مدعی علیه او نخواست (اگرچه حکم نهایی را نداده بود؛ اما همین عجله در این گفتار ترک اولایی بود که از داوود سر زد. سپس متوجه شد و در مقام جبران برآمد و استغفار کرد و خداوند این ترک اولی را بر او بخشید.) این بود خطای داوود نه آنچه شما میگویید.
سپس امام(علیهالسلام) افزودند که مگر نمیبینی خداوند بعد از ماجرا میگوید: «یا داود انّا جعلناک خلیفةً فی الارض فاحکم بین النّاس بالحق و لا تتّبع الهوی؛ ای داود، ما تو را خلیفه و نمایندۀ خود در زمین قرار دادیم، در میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی منما.»
(اگر داود العیاذ بالله مرتکب آن جنایات عظیم و گناهان بزرگ شده بود، چگونه خداوند چنین مقام و منصبی به او میبخشید و چگونه او را مورد عفو و بخشش قرار میداد؛ پس بدان همۀ آنها خرافات است.)
او پرسید: «پس داستان ازدواج داوود با همسر اوریا چه بوده است؟»
امام(علیهالسلام) پاسخ دادند که جریان چنین بود که در آن زمان هرگاه زنی، شوهرش از دنیا میرفت یا کشته میشد، هرگز ازدواج نمیکرد. خداوند به داوود اجازه داد که با همسر اوریا که در یک حادثه کشته شده بود، ازدواج کند (تا این رسم نادرست برافتد). داوود صبر کرد هنگامی که همسر اوریا از عده درآمد، با او ازدواج کرد (بدون اینکه مسئلۀ دیگری در کار باشد) و لکن چون این امر در میان مردم آن زمان سابقه نداشت، بر آنها گران آمد (و داستانهایی درخصوص آن به هم بافتند).
اما در مورد پیامبر اسلام(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و همسر پسرخواندهاش، زید که قرآن میگوید: «تو چیزی را در دل پنهان میداشتی که خداوند آن را آشکار ساخت.»
ماجرا از این قرار بود که خداوند پیشتر نام همسران پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را در این جهان به ایشان فرموده بود و در میان آنها نام زینب، دختر جحش بود که آن روز در قید زوجیت پسرخواندۀ پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بود؛ ولی پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) این نام را در دل خود مخفی میداشتند، مبادا بهانهای به دست منافقان بیفتد و بگویند پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نسبت به زن شوهرداری چشمداشت دارد (اما حوادث آینده و جدایی آن زن از همسرش با اینکه پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) اصرار داشت جدا نشود، نشان داد که چنین امری از قبل مقدر بوده است).
این را نیز بدان که خداوند در میان تمام خلق خود تنها عهدهدار اجرای عقد سه زن شد: حوا را برای آدم، زینب را برای رسول خدا و فاطمه را برای علی.
اینجا بود که علی بن محمد جهم گریه کرد و عرض نمود: «ای فرزند رسول خدا! من توبه میکنم و تعهد مینمایم از امروز به بعد دربارۀ پیامبران خدا جز آنچه شما فرمودید، نگویم.»
مناظره امام رضا (ع) با پیروان مکاتب مختلف در بصره
نهتنها کاخ مأمون به برکت وجود امام(علیهالسلام) کانون بحث و مناظرات علمی شد و بهوسیله آن امام بزرگوار نور آفتاب اسلام، برخلاف خواست مأمون، از آنجا به نقاط دوردست تابید که در بصره نیز یک بار چنین ماجرایی اتفاق افتاد؛ زیرا بصره دروازۀ عراق و در آن زمان یکی از شهرهای مهم اسلام بود. بسیاری از مکتبها و مذاهب مختلف که بعد از گسترش اسلام به کانون اسلام راه یافت، از دروازۀ بصره بود!
طبق روایت مشروحی که قطب راوندی در کتاب «الخرائج» آورده است، هنگامی که آتش فتنه در بصره بالا گرفت و فرقه های مختلف و مکتبهای گوناگون آنجا را پایگاه فعالیت خود قرار دادند، امام علیبنموسیالرضا(علیهالسلام) برای خاموش کردن آتش فتنه با استفاده از یک فرصت کوتاه به بصره آمدند و با اقوام و گروههای مختلف به بحث و گفتوگو نشستند، و از همۀ آنها دعوت فرمودند که در مجلس حضور یابند؛ از علمای بزرگ مسیحی گرفته تا علمای یهودی و کسان دیگر.
سپس فصول مختلف انجیل و بشاراتی را که از پیامبر اسلام(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در آن آمده است تا بشارتهای اسفار مختلف تورات و زبور همه را برشمردند و بشارتهای عهدین را برای آنها دقیقاً بازگو کردند و با زبان خودشان با آنها تکلم فرمودند؛ آنچنان که حجت بر آنها تمام شد. سپس رو به تودۀ مردم مسلمان که در آن مجلس حضور داشتند، کردند و در بخشی از سخنانش چنین گفتند: «ای مردم، آیا کسی که با مخالفانش به آیین و کتاب و شریعت خود آنها احتجاج و استدلال کند، از همه باانصافتر نیست؟»
عرض کردند: «آری.»
فرمودند: «بدانید امام بعد از محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) تنها کسی است که برنامههای او را تداوم میبخشد و مقام امامت تنها برای کسی زیبنده است که با تمام امتها و پیروان مذاهب مختلف، با کتابهای خود آنها گفتوگو کند. مسیحیان را با انجیل، یهودیان را با تورات و مسلمانان را با قرآن قانع سازد و عالم به جمیع لغات باشد و با هر قومی با زبان خودشان سخن گوید و علاوهبر همۀ اینها، باتقوا و پاک از هر عیب و نقصی باشد، عدالتپیشه، باانصاف، حکیم، مهربان، باگذشت، پرمحبت، راستگو، مشفق، نیکوکار، امین، درستکار و مدبّر باشد. بهاینترتیب حجت را بر اهل بصره تمام کرد و رسالت خود را در پاسداری از حریم اسلام انجام داد. (۲)