روایت عجیب از پیرمردی که حضرت مهدی (عج) را در بیابان دید/ چهره صاحب الزمان(عج) چگونه است؟
23 بازدید
روایت عجیب از پیرمردی که حضرت مهدی (عج) را در بیابان دید/ چهره صاحب الزمان(عج) چگونه است؟
خلاصه‌ی آنچه در این مطلب می‌خوانیم

علامه مجلسی (ره) روایت جالبی را از پدر خود یعنی علامه مجلسی اول شنیده است. او این روایت را که درباره پیرمردی است که به «طی الارض» مشهور بوده، در کتاب خود روایت کرده است.

در باب افرادی که امام زمان (عج) را در عصر غیبت کبری دیده اند، بحث ها فراوان است. بسیاری از این روایات مشکوک است اما برخی از آنان نیز مورد توجه آیات عظام و بزرگان دین قرار گرفته اند. علامه مجلسی (ره) در «بحارالانوار» به یکی از این روایات و داستان ها اشاره مخصوص دارد؛ مخصوص بودن این اشاره از آن رو است که مجلسی (ره) این روایت را از پدر خود یعنی علامه مجلسی اول شنیده است. او این روایت را که درباره پیرمردی است که به «طی الارض» مشهور بوده، این گونه نقل می کند:

داستان مشاهده امام زمان (عج) در بیابان لم یزرع

حکایت دیگر اینکه پدرم علامه مجلسی (اول) (رحمة الله علیه) برایم نقل کرد و گفت: مرد شریف و نیکوکاری در زمان ما بود که او را «میراسحاق استرآبادی» می خواندند. وی چهل مرتبه پیاده به حج بیت‌الله رفته بود و میان مردم مشهور بود که «طی الارض» می کند. نامبرده در یکی از سالها به اصفهان آمد. من هم نزد وی رفتم و آنچه درباره او می گفتند و شهرت داشت، از خودش جویا شدم.

او گفت: در یکی از سالها با کاروان حج به زیارت خانه خدا می رفتم. وقتی به محلی رسیدیم که تا مکه 7 منزل یا 9 منزل راه بود به عللی از کاروان بازماندم، چندانکه کاروان از نظرم ناپدید گشت و راه را گم کردم. در نتیجه سرگردان شدم و تشنگی بر من غلبه کرد، به طوری که از زندگی خود ناامید گردیدم. در آن هنگام صدا زدم: «یا صالح… یا ابا صالح... راه را به من نشان بده... خدا تو را رحمت کند!» ناگاه شبحی در آخر بیابان به نظرم رسید. چون با دقت نگاه کردم متوجه شدم فردی نزد من می آید. سپس متوجه شدم که جوانی خوش‌سیما و پاکیزه لباس و گندم‌ گون است که به هیئت مردمان شریف بر شتری سوار است و مشک آبی هم با خود دارد. من به وی سلام دادم و او به من سلام داد. پرسید: تشنه هستی؟ گفتم: آری! اوهم مشک آب را به من داد و من آب نوشیدم.

آنگاه گفت: می خواهی به کاروان برسی؟ گفتم: آری. او هم مرا پشت سر خود سوار کرد و به طرف مکه رهسپار گردید. من عادت داشتم هر روز حرز یمانی می خواندم. پس شروع به خواندن آن کردم. آن جوان در بعضی جاهای آن می گفت: اینطور بخوان! چیزی نگذشت که به من گفت: اینجا را می شناسی؟ وقتی نگاه کردم دیدم در منطقه «ابطح» هستم! او گفت: پیاده شو. وقتی پیاده شدم، او برگشت و از نظرم ناپدید شد. در آن موقع متوجه گردیدم که {آن فرد} امام زمان (عج) بود.

سپس پیرمرد افزود: {بعد از آن اتفاق} از گذشته پشیمان شدم و بر مفارقت و نشناختن وی {اباصالح المهدی (عج)} تأسف خوردم. بعد از 7 روز کاروان آمد. چون آنها از زنده بودن من مأیوس بودند، وقتی مرا در مکه دیدند؛ مشهور شدم که «طی الارض» دارم.

علامه مجلسی ادامه می دهد: پدرم (ره) فرمود: من هم حرز یمانی را نزد آن پیرمرد خواندم و آن را تصحیح نمودم و برای قرائت آن از وی اجازه گرفتم.

برچسب‌های مطلب
نظرات کاربران دیدگاه خود را به اشتراک بگذارید