شبِ تاسوعا که فرا میرسد، بیشتر از هر چیز یادِ چشمهای منتظرِ کودکان حرم زنده میشود؛ همانهایی که به امید بازگشت عمو عباس(ع)، لحظهها را میشمردند و چشم از راهِ فرات برنمیداشتند.
همزمان با فرارسیدن ایام سوگواری حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و یاران باوفای ایشان، متن روضههای ویژه دههٔ نخست ماه محرم را که توسط خطبا و مداحان اهلبیت (ع) ارائه میشود، به محضر ارادتمندان و دلدادگان مکتب عاشورا تقدیم میکنیم.
اَلسّلامُ عَلیک أیهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ الْمُطِیعُ للّه وَلِرَسُولِهِ وَلِأمِیرِالْمُؤمِنِینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَینِ
یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ کَرْبی بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ
امشب از این دستای بریده بخواه گره های زندگیتو وا کنه برات، امشب از این دستای بریده بخواه فرج آقامون رو برسونه.
جلسه روضه حضرت اباالفضل، جلسه ای که امام زمان تشریف میارند تو جلسه(مرحوم فشندی در دیداری که با امام زمان(عج) داشتند، آقا فرمودند: هرجا که روضه عمو جانم عباس خوانده شوند من خودم رو میرسونم.)
حضرت عباس تا زمانی که زنده بودند اگر بچه ها تشنه هم بودند میگفتند: عمو عباس که هنوز هست، تا او بود امید در خیمههای سیدالشهدا زنده بود، اباعبدالله خیالش از خیمهها راحت بود. هرکس شهید میشد ابیعبدالله میرفت میدان بالای سرش، چون حضرت خیالش راحت بود که یک نفر از خیمهها مراقبت میکنه، اهل حرم آرامش داشتند که (حافظ الخیام) (ابوالقِربه) هنوز هست!
تا اباالفضل(ع) بود غم و غصه ارباب کمتر بود! (یا کاشِفَ الکَرب عَن وَجهِ الحُسین)
حضرت عباس وقتی غربت برادرش حسین(ع) رو دید، اومد خدمت برادر فرمود: «یا أخی هَل مِن رُخصَه؟» حسین جان اجازه میدی برم میدان؟
تا این جمله رو امام حسین شنید، «فَبَکی الحسینُ بُکائا شدیدا حتی اِخضَلَّت لِحیَتُهُ بالدُموع» شروع کرد بلند بلند گریه کردن؛ انقدر حسین گریه کرد که این محاسنش تر شد از گریه.
امام حسین همینطور که باشدت گریه میکرد فرمود: «یا أَخِی أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی وَ إِذَا مَضَیتَ تَفَرَّقَ عَسْکرِی» تو علمدار منی، تو نشانهی لشکر منی. اگر تو کشته بشی لشگر من از هم میپاشه!
عباسم بچههام دلخوشیشون به توئه! عرض کرد:آقاجان هر چی شما بگی من سرباز شمام، اما مولاجان «لقَدْ ضَاقَ صَدْرِی» اما سینم دیگه سنگینی میکنه و «سَئِمتُ من الحیاة» از این زندگی، بدم میاد دیگه ؛ آخه این چه زندگیه که غربت آقا و مولام رو ببینم و کاری نکنم؟ مولام بگه: «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی؛ هَلْ مِنْ ذَابٍّ یذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ» اما نتونم کمکش کنم!
امام حسین(ع) فرمود: عباسم میخوای بری؟پس با من بیا، آوردش کنار خیمهای که داخلش مشک نگه میداشتن، پردهی خیمه رو زد بالا؛ حضرت عباس دید این بچهها از تشنگی شکمها رو روی خاک گذاشتن! اباعبدالله فرمود: «ما تَری ماحلَّ مِن العطش اَشَدُّ الاشیاءِ علینا عطشَ الاطفال والحَرَم» میبینی عباس جان تشنگی چه بلایی سر اهل حرم و بچهها آورده ؟
اما حالا که میخوای بری، قبلش برو برای این بچهها آب بیار عباسجان..
حضرت اباالفضل سوار مرکب شد، نوشتهاند چهار هزار تیرانداز کمین کرده بودند! شما فرض کنید که اگر یک صدم این تیرها بهش خورده باشه، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! خودش رو رسوند به شریطه فرات مشک رو پُر آب کرد هنگام برگشت محاصرش کردند، دستان عباس(ع) رو که قطع کردند، مرحوم علامه مجلسی مینویسه: مشک رو به دندان گرفت، هنوز داره به سمت خیمهها میاد (یا رب نکن امید کسی را تو نا امید) اما یکدفعه دیدند تیر به مشک خورد «فَوَقَفَ عباس مُتحَیّرا»
این آبها که ریخت، فدای سرت که ریخت / اصلا فدای أُمّبَنین مادرت، که ریخت
دیگه نه دستی داره بجنگه نه آبی مونده که به خیمهها ببره! بزار بهتر بگم نه رویی داره که به خیمهها برگرده، یکدفعه عمود آهنی بر فرق سرش زدند، که امام حسین صدای برادر رو شنید: «یا أخا أدرِک أخاک»
تو کربلا هیچ تعبیری مانند تعبیری که امام حسین (ع) نسبت به برادرشان گفتن شاید نباشه، یک تعبیری که کمتر پیش مییاد که معصوم به غیر معصوم بگه. وقتی امام حسین (ع) بالای سر برادرش آمد و وقتی دید کاری از دستش بر نمیاد، فرمودند: «بِنفسی أنتَ»؛ یعنی جانم به فدایت.
تو این ایامی که به کشورمون حمله شد و فرماندهان ما رو شهید کردند، هر فرماندهی که شهید میشد سریع یک فرمانده دیگه جاش رو میگرفت اما دلا بسوزه برای ابیعبدالله که وقتی فرماندش شهید شد وقتی علمدارش شهید شد، دست به کمر گرفته، افتان و خیزان اومد سمت خیمه عباس(ع)، عمود خیمه رو پایین کشید. رو کرد به خواهرش زینب(س) فرمود: خواهرم خودتون رو برای اسارت آماده کنید....
چشمِ تو بسته شد و چشمِ حرامی وا شد / تو زمین خوردی، دورِ حرمم غوغا شد
عَلَمت خورد زمین و حرمم رفت به باد / دشمنم بعدِ تو با جرئت و بیپروا شد
غیرتاللهِ منی، روضهٔ تو ناموسیست / رفتی و رویِ همه بر رویِ زینب وا شد