با بروز رخدادهای طبیعی کشنده به خصوص همه گیری ویروس کرونا یک بار دیگر این پرسشها توسط برخی پرسشگران مطرح شده است. پرسش ساده است:
تاکنون بسیار رخ داده است که بلایا، فجایع و رخدادهای طبیعی دردناک باعث بروز بحثهای کلامی چالش برانگیز به خصوص در مورد عدل الهی و وجود شر شوند. فاجعه زلزله لیسبون در قرن 18 یکی از این موارد بود که به خصوص روشنفکران فرانسوی نوگرا را در مقابل متکلمین و روحانیون مدافع سنت مسیحیت قرار داد. همچنین بروز بیماریهای همهگیری مانند طاعون سیاه در اواخر قرون وسطی به حدی سوالات کلامی چالش برانگیزی برانگیخت که بسیاری این رخداد را یکی از عوامل ورود غرب به عصر رنسانس میدانند.
با بروز رخدادهای طبیعی کشنده به خصوص همه گیری ویروس کرونا یک بار دیگر این پرسشها توسط برخی پرسشگران مطرح شده است. پرسش ساده است: " اگر خداوند مهربان است؛ پس این همه بلا به چه علتی باید بر سر ما فرود بیاید؟ آیا اینکه بسیاری از مردم بمیرند، زجز بکشند، یا به علت یک بیماری همه گیر، ورشکسته شوند شر نیست؟ آیا خداوند میتواند آفریننده شر باشد؟"
پاسخ ثنویها به مساله شر وجودی
ریشه این پرسش به گذشتههای دور باز میگردد. در میان متفکرین قدیم، مانویها پاسخ ساده را برای این پرسش برگزیدند. آنها به وجود دو خدا قائل بودند؛ خدای خالق شر و خدای خیر. آنها معتقدند بودند این دو خدا دائما در حال جنگ با یکدیگر هستند و علی رغم تمام تنشها، این خدای خیر است که نهایتا پیروز این میدان است.
گرایشات توحیدی و مساله شر
شر عدمی و شر نسبی
در میان این فلاسفه، دو پاسخ در مورد شر مطرح شده است که فلاسفه مسلمان نیز این دو را در آثارشان مطرح کرده اند. یکی پاسخی است که فلاسفه نو افلاطونی به مساله شر داده اند و دیگری پاسخ فلاسفه رواقی است. اولی را "شر عدمی" گفته و دومی را "شر نسبی" میخوانند. نو افلاطونیان تاکید دارند که شر اصولا امر وجودی نیست که توسط خداوند(منشا واحد عالم) به وجود آمده باشد؛ شر نبود خیر است. بنابراین، اصلا به وجود نیامده است که خالق بخواهد. خلقت شر مانند خلقت تاریکی است. همانطور که تاریکی نبود نور است و بالذات چیزی نیست؛ شر هم نبود خیر و زیبایی است و بالذات اصلا وجود محصلی ندارد. به همین دلیل، نمیتوان به خدا شکوه کرد که چرا شر را در عالم به وجود آورده است؛ لازمه عالم که خیر است نبودنی است که همان شر است. این پرسش مثل این است که از خالق نور بپرسید چرا تاریکی را خلق کرده است؛ حال آنکه تاریکی اصلا به وجود نیامده است.
پاسخ دیگر را رواقیون داده اند. آنها نیز گرایش وحدت وجودی دارند. بنابراین، مساله منشا شر برایشان مطرح شده است. از نظر فلاسفه رواقی، شر امری نسبی است. به این معنا که ممکن است امری برای ما شر به نظر برسد اما اگر از منظر کلی عالم به آن بنگریم عین خیر باشد. به طور مثال، پسر من امروز فوت میکند. من بسیار ناراحت شده و شروع به شکوه و ناله ازتقدیر سنگدل میکنم. خب، این اتفاق علی الظاهر شری برای من است. اما اگر دفتر تقدیر را بخوانیم متوجه میشویم که این پسر اگر زنده میماند مرا در آینده میکشت. بنابراین، این اتفاق از منظر کلی شر نبوده است. از این منظر، عالم مانند یک پازل است. ما به یک قطعه از آن نگاه میکنیم. پر از نقص و جاهای خالی است. اما اگر کل پازل را نگاه کنیم دقیقا این قطعه هم سر جای خود قرار گرفته است. کل پازل هرگز نقصی ندارد.
با ورود فرهنگ یونانی به عالم اسلام و ترجمه آثار فلاسفه گذشته از طریق سریانی به عربی این دو نظریه نیز وارد فرهنگ متکلمان و فلاسفه شد. آیات قرآن کریم نیز به صورت ضمنی و در مواقع بسیار زیادی، این دو نظریه را تایید مینمود؛ بنابراین، فلاسفه و متکلمین به سرعت به این دو نظریه گرایش پیدا کرده و در آثارشان برای توجیه مساله شر از آنها استفاده نمودند.
نظریه اشاعره و رد شر عدمی و نسبی
با این حال، بودند متفکرانی که سعی کردند به نحوی دیگر فکر کرده و مساله شر را به صورتی دیگر توجیه نمایند. از قرن 4 به بعد گرایش به سنت ضد یونانی در عالم اسلام رواج یافت؛ همین امر باعث شد بسیاری مساله شر عدمی و نسبی را دو پاسخ یونانی به مساله اسلامی بدانند و به همین دلیل سعی کنند به نحوی دیگر مساله را تبیین نمایند. متکلمین اشعری از این گروه بودند. ابوالحسن اشعری در آثار خود معتقد است که اصولا خیر و شر بالذات وجود ندارند و این دو بعد از اراده خدا است که به وجود میآیند. اشعری معتقد است که خیر همان چیزی است که خداوند اراده کرده و شر آن چیزی است که او اراده نکرده است و نیز خیر آن چیزی است که او در کتاب خودش آن را امر کرده وشر آن چیزی است که او در کتاب خود آن را نهی کرده است. اشعری معتقد است که مثلا دروغ گفتن بالذات شر نیست؛ بلکه به این علت شر است که خداوند اراده کرده که شر باشد؛ در همین باب، جمله ای مشهور از او منقول است که میگوید اگر خداوند کودکی را که از دنیا رفته و هیچ جرمی ندارد، تا ابد در آتش بسوزاند باز نمیتوان به او ایراد گرفت که چرا چنین کرده ای؟
نقد شیعیان بر نظریه اشاعره و بازگشت به سنت فلسفی
مشکلات نظریه شر عدمی و نسبی
نظریه شر نسبی و عدمی با وجود همه توانی که در توجیه مساله شر دارد با برخی مشکلات عموما متنی و کلامی مواجه است که بد نبست به آن اشاره نماییم:
الف. تبیین جهنم: فلاسفه آتش جهنم را نیز خیر میدانند. چرا که این آتش باعث تنبه مجرم شده و مانند چوب معلمی است که از سر دلسوزی بر دست دانش آموز نواخته شود. با این حال، در قرآن کریم، خداوند وعده داده است که برخی گناهکاران را تا ابد در آتش دوزخ نگه میدارد. این آیه چگونه در قالب این نظریه قرار میگیرد؟ برخی فلاسفه که گرایشات عرفانی دارند سعی میکنند با نظریه قرب الهی و اینکه فرد حاضر در آتش دوزخ به خداوند نزدیک است و این عین خیر است، این مساله را توجیه کنند که البته این رای نیز با مشکلاتی مواجه است.
ب. شر اخلاقی: مساله دیگر وجود شر اخلاقی در افراد است. اگر شر عدمی است پس چرا یکی که در یک خانواده و محله بد بزرگ شده بیشتر به شر گرایش داشته و دیگری که در خانواده بهتری بزرگ شده چنین گرایشی ندارد؟ این مساله چگونه با نظریه شر عدمی توجیه میشود؟ آیا شر نسبی در مورد یک خلافکار و یا جانی و یک قدیس ممکن است؟ اگر شر برای هر دو نسبی است پس مجازات این دو بر چه مبنایی توجیه میشود؟ اصولا شر نسبی در جهان طبیعی روزانه چگونه شبهات را پاسخ میدهد؟
دو مساله بالا و برخی مسائل دیگر از جمله نقاط ضعفی است که در نظریه سنتی تبیین کلامی شر وجود دارد. این نظریه با تمام دقتش هر چند در تبیین شر در کل عالم موفق است اما معمولا نمیتواند به یک مومن شبهه دار که خیر و شر را در زندگی روزانه اش میبیند پاسخ دقیقی دهد.